از خودمان بترسیم

 

«یا مَن سَبَقت رحمتُهُ غضَبَه»*

 

کوره چیزی ست که هروقت عشقمان بکشد و دلمان بخواهد از آن در می رویم، به درک که به هرکجا و هرچیزی هم که در مسیر بود، خوردیم. چشم های بسته چیزهایی ست که آنها را موقع عصبانیت روی صورت هایمان می چسبانیم. نسبت دادن، چیزی ست که وقتی حالمان خوش نباشد آن را به طرف آدم ها پرتاب می کنیم با هر رنگ و بو و شکلی. پیش دستی کردن هم فقط به معنی چیدن بشقاب های کوچک جلوی میهمان ها نیست. پیش دستی خودمان هستیم که مدام جلوتر از فکرهایمان راجب آدمها در حال دویدنیم، همیشه و هر جا. چه با عصبانیت و چه بدون آن. تحمل هم به گمانم یعنی حمل کردن ت ت ت ... ببخشید من لکنت زبان دارم. می شود ت ت ت حملم کنید؟

 

پی نوشت: بهتر است به جای ترساندن عالم و آدم از خدای خشمگین، فقط از خودمان بترسیم!

* از دعای جوشن کبیر

 

گوزن آیینه ای

 

 

اگر گوزنی زخمی را دیدی که از کوه سقوط کرده

تشنه در آب زلال افتاده است

می خواهد زخم هایش را در آب سرد رود تسکین دهد

نه آن زمان که دردش کاهش یافته

بلکه در حالت درد

تصویر من در آینه است...

 


+ | خووانا اینس دلاکروز |

رژ لب قرمز !!

 

مثل یک آرشیوخوان آلزایمری نشسته‌ام و نوشته های وبلاگم را که پیش از این با دست های خودم حذف کرده بودم بالا و پایین می‌کنم و می‌خوانم، انگار که نیرویی مجبورم کرده باشد که بعد از این همه وقت بنشینم و این کار را انجام دهم. مثل این که وسط یک روز شلوغ و پرکار یکدفعه دلت هوای جایی را کند، دلت هوای آدمی را کند، دلت هوای چیزی را کند، کار و زندگی ات را ول کنی و بروی سراغش، همان طور ناگهانی و بی دلیل. بعد از اینکه به نوشته ی "رژ لب قرمز" رسیدم دیگر جلوتر نرفتم. یک جورهایی نتوانستم بروم. فکر می کنم این همه راه برگشته بودم که همین نوشته را پیدا کنم و بخوانم.

 

رژ لب قرمز

....به گمانم عصر روز جمعه بود، یا شاید هم عصر یک روز تعطیل. هوا تاریک و سرد بود. نمی دانم من از کجای قصه پیدا شدم. شاید هم از ابتدایش بودم، درست نمی دانم! اما تا همینجا یادم هست که هیچ کس نبود و من خیلی تنها بودم،خیلی! همینطور که گیج و سرگردان اطرافم را نگاه می‌کردم، ناگهان خانم دکتر دلهره آور از اتاقی که نمیدانم کجا بود، سرو کله اش پیدا شد و با همان عینک دور مشکی اش شروع به صحبت کردن درباره ی پایین بودن پلاکِت خون‌ام کرد.درباره ی کم خونی‌ام حرف زد و سرطان خون... من که نمی‌توانستم چیزی بگویم، مات و مبهوت نگاهش می‌کردم. او به طرفم آمد و گفت که تنها راه نجاتم از بیماری این است که برایش قرمزترین رژ لبی که تا به حال دیده‌ام را بیاورم. دوست داشتم همان‌موقع خفه اش کنم اما با ترس از آنجا فرار کردم. در کوچه ای که تاریک بود می دویدم. نفس نفس می زدم. تاریکی و سکوت کوچه مرا می بلعید اما همچنان می‌دویدم. انگار رژ لب قرمز برایم حکم شیشه ی عمر را داشت و خودم، حکم نجات دهنده. آنقدر دویدم که بلاخره یک مغازه ی لوازم آرایشی پیدا کردم. متروکه بود و بوی مرگ می‌داد. فروشنده اش توجهم را جلب کرد. شناختمش. همان خانوم دکتر دلهره آور خودمان بود. به روی خودم نیاوردم و وارد شدم. با صدایی لرزان خواستم که رژ لبهای قرمزش را بیاورد. جعبه ای را گذاشت جلوی رویم. وقتی نگاه کردم همه ی رژ لبهای داخلش بی رنگ است. با عصبانیت داد زدم: قرمز می خواهم نه اینها را! گفت: چه قرمزی ؟سرخ و خونی؟! و بعد قهقهه زد و مچ دستم را گرفت. دستم را کشیدم و با جیغ از مغازه بیرون آمدم...همانجا بود که از خواب پریدم. ساعت 6 صبح بود و من ترسیده بودم. و می لرزیدم. و بدون فکر از جایم بلند شدم، به سمت کیف لوازم آرایش رفتم تا شاید بتوانم یک رژ لب قرمز از تویش پیدا کنم...

 

حالا مثل یک آرشیوخوان آلزایمری نشسته ام و به این فکر می کنم دوست ندارم آن روزها دوباره تکرار شوند. روزهای خواب دیدن رژلب های قرمز و ملاقات با خانوم دکترهای دلهره آور و تنهایی های غمگین طولانی و مریضی قرمز رنگ! آنها دوباره آمده اند و دارند از نو تکرار می شوند..

 

تابستان نارنجی

 

 

"امیلی در نیومون" سریالِ موردعلاقه‌‌ی دختر نوجوانی بود که تابستان‌ها گوشه‌ی حیاط خانه‌شان روی صندلی سفید گردالی می نشست، پاهایش را توی شکمش جمع می‌کرد و با خوشحالی کتاب می‌خواند. بعد به این فکر می‌کرد موهایش کی بلند می‌شود تا آن‌ها را مثل امیلی ببافد. و بعد تند و تند توی دفترچه خاطرات معمولی‌اش تمام چیزهایی که احساس می‌کند را بنویسد، حتی مسخره ترین‌هایشان را !!

 

+ تصویرگری از: Katie Harnett

مستیِ بهارانم (3)

 

 

+ تصویرگری از : Canas Verdes

مالیخولیای فانتزی

 

ناگهان همه چیز عوض شد. کلمه ها جای خودشان را به خط های سیاهی دادند که در حال جنب و جوش بودند. نمی توانستم باور کنم که در حال حرکت و تکان خوردن جلوی چشم هایم باشند. راستش را بخواهید من فقط داشتم آنها را می خواندم. سرجایم روی صندلی نشسته بودم و چند دقیقه ی قبلش از پنجره ی اتاق به بیرون خیره شده بودم. مدت زیادی نگذشت که چشم از آنها برداشتم تا بیرون را نگاه کنم. صدایی حواسم را پرت کرد. به دنبال صدا چندبار بیرون را نگاه کردم اما چیزی ندیدم. دوباره به خواندن کتاب برگشتم اما کلمه ها مثل یک مالیخولیای فانتزی، داشتند مقابل چشم هایم راه می رفتند و از این سر صفحه به آن سر دیگر می پریدند. یا سر می خورند یا خودشان را محکم به هم می کوبیدند. بعضی هایشان هم سعی می کردند مثل یک مسابقه ی دو میدانی در دویدن از هم جلو بزنند. خط پایانی وجود نداشت آنها فقط در هم می لولیدند و نفس نفس می زدند. بعضی هایشان از بالای سر هم می پریدند و بعضی هایشان فقط به هم اصابت می کردند. وضعیت خنده داری بود. من که نمی دانستم باید چکار کنم دست هایم را زدم زیر چانه و با لبخند نگاهشان کردم. شبیه به تئاتر کمدی کلمات بودند. من هم که تماشاگر خیلی خیلی خوبی بودم، پا به پای تمام صحنه های شان نشستم و همراهی شان کردم. البته نمایش آنقدر طولانی شد که آخرش نشسته خوابم برد اما آنقدر من را خنداندند و بعضی جاها اشکم را درآوردند که بعد از بیدار شدن باز هم به سراغشان رفتم و به همان صفحه زل زدم. منتظر نشستم برای اجرای دوباره ی نمایش شان. اما متاسفانه کلمات رفته بودند و نمایش تمام شده بود. صفحه خالیِ خالیِ خالی بود.

 

کپی برابر اصل

 

| کپی برابر اصل | کارگردان: عباس کیارستمی | سینمای هنر و تجربه |

 

 

ژولیت بینوش: خواهرم با ساده‌ترین مرد روی زمین که بهترین مرد زندگی‌ش بوده ازدواج کرده. شوهرش لکنت زبون داره. خواهرمو صدا می‌کنه "م‌م‌م‌م‌ماری". خواهرم همیشه میگه زمان تولدش اسمش رو اشتباه نوشتن و تلفظ دقیق اسمش اینه "م‌م‌م‌م‌ماری"!