مارگریتا دلچه ویتا

مارگریتا دلچه ویتا را بخوانید . هرکجا که به سر میبرید و در هر سنی که هستید این کتاب فوق العاده از استفانو بنی را از دست ندهید . کتاب از زبان یک دختر چهارده ساله است که شخصیتش را تا به حال در هیچ کتاب دیگری ندیده ام . باید بگویم که از خواندنش این روزها ذوق مرگ می شوم . با جملاتش می خندم و گاهی از فرط تعجب و شاخ درآوردگی دنبال یک نفر میگردم که حرف هایش را برایش بخوانم اما آن یک نفر مثل همیشه پیدا نمی شود . از استفانو بنی قبلاترها کتاب "کافه ی زیر دریا" را خوانده بودم و حالا این دومین بار است که از این نویسنده ، کتاب می خوانم . بعد از تیم برتون باید عاشق استفانو شد . من که شده ام ...
مهم ترین ویژگی کتاب شخصیت پردازی ها و دیالوگ نویسی هایش است . تمام شخصیت های کتاب ، خود واقعی شان هستند و این موضوع برجسته ترین ویژگی کتاب است و البته قابل تحسین ترین ... فضاها و مکان های کتاب بسیار واقعی هستند اما به گونه ای زیبا فانتزی توصیف شده اند که دوست داری هرچه واقعیت در اطرافت به چشم میخورد را به فانتزی تبدیل کنی .آدم های داستان رک هستند و با هیچ کس رودربایستی ندارند . و از همه مهم تر شخصیت اصلی داستان یعنی مارگریتا، راوی کتاب است و باید بگویم جسارت بی خیالش را شدیدا دوست میدارم . همین ویژگی اش که با ادای کلمات و ذهنیاتش ترکیب می شود معجون خوبی را به بار می آورد . یک معجون خوب و فوق العاده دوست داشتنی به اسم "مارگریتا دلچه ویتا" .
کافی است از اولین صفحه ی این کتاب که شروع به خواندن می کنید به قضیه ی خوردن شکلات با نون یا بدون نون و دسته بندی آدم ها فکر کنید، آن وقت در سطرهای بعدی کمتر شگفت زده خواهید شد . چون در اولین سطرهای این کتاب ، شما سبز شدن شاخ های کوچک را بالای سرتان حس خواهید کرد و بعد یکهو خواهید فهمید که جایی از بدنتان کوفته شده یا درد می کند . علتش را که جویا شوید متوجه خواهید شد که کلمات این کتاب و خیال پردازی هایش شما را به یک سیاره ی دیگر پرت کرده است ...