- روی گرد و غبارها دست کشید و به سرفه افتاد. تصمیم گرفت خانه تکانی کند وقتی که....
- روی گرد و غبارها دست کشید و به سرفه افتاد. تصمیم گرفت خانه تکانی کند وقتی که....
نارنجی رنگ غصه است. هروقت که چشم هایم را می بندم گریه کنم، همه جا نارنجی می شود. وقتی اشک از گوشه ی چشمم به زور خودش را به بیرون می رساند یک کوه نارنجی با گدازه های نارنجی تر جلوی چشم هایم سبز می شود که در حال فوران است. چشم هابم را که باز می کنم ابرهای نارنجی و بزرگی در آسمان می بینم . آب دهانم را که با اشک قورت میدهم مزه ی آب پرتغال می دهد.
+ برای نارنجی غمدیده
همه چیز در داستان ها بهتر است . بیاید هرکس برای خودش یک داستان بنویسد و تا ابد در آن زندگی کند.
| سونات پاییزی | کارگردان: اینگمار برگمان | محصول سال 1978 | نامزد جایزه اسکار |

بعضی شب ها وقتی خوابم نمی برد، به این فکر می افتادم شاید تاحالا زندگی نکردم. آیا همه اینطوری هستند؟ یا شاید فقط بعضی ها استعداد بیشتری برای زندگی کردن دارند. شاید بعضی ها اصلا زندگی نمی کنند، فقط وجود دارند. بعد ترس بر من غالب می شد و تصویر وحشتناکی از خودم می دیدم.
آدم ها دوستت دارند پس تو را آزار می دهند. اصلا بهترین سرگرمی شان همین است. زمانی که حفره های روحی شان بزرگ می شود انگشت شان را می گیرند سمتت تا مثل خودشان توی روحت حفره ایجاد کنند. این کار را خیلی راحت انجام می دهند انگار که دارند انگشت در حفره های روح خودشان می کنند، در همان حفره های بی مصرف و خالی وجودشان. حتی وقتی کارشان تمام شد و حسابی سوراخ سوراخت کردند باز هم دست بردار نیستند. انگشت توی مغزت می کنند. توی قلبت. توی حلقت دقیقا جایی که یک لایه بغض دارد ترمیم می شود. انگشت شان را آنقدر محکم و بی احساس فرو می کنند تا همه چیز درونت پاره شود حتی همان لایه بغض تازه جوش خورده. آنها دوستت دارند و این چیزها را نمی قهمند. دوست داشتن این آدم ها ریاکارانه ترین و نفهم ترین احساسی ست که توی دنیا وجود دارد. گاهی آرزو می کنی سقفی باشد که روی سرت خراب شود، موشکی از آسمان توی مغزت فرود بیاید یا شهاب سنگی مستقیم بخورت توی برجک روزها و شب هایت، اما. اما هراتفاقی هم که بیفتد قابل فهم و کنارآمدنی تر از کاری ست که آدم های آزارنده با روحت می کنند. کاش به جای این همه پلیس ناجا و فتا و گشت ارشاد و بسیج و پلیس راه، پلیسی هم برای روح آزرده ی آدم ها وجود داشت که برخلاف پلیس های دیگر همیشه زود می رسید و تمام آزاررسان های روح را بازداشت می کرد. دستبند به دستشان می زد و جرم شان را زندان و انفرادی می نوشت. مجرمان واقعی همین ها هستند. هیچ قاتل و دزد و تبهکاری از روز اول قاتل و دزد و تبهکار نبوده است. آزارنده های روح با آنها اینکار را کرده اند. آنها که هیچ وقت دیده نمی شوند و هیچ کس آنها را نمی شناسد. می دانید؟ همه اش زیر سر همین آزاررسان هاست.