بیشتر ببار و باز هم ببار لطفا...

اگر میشناختمش .اگر مسئول آمدن برف از آسمان را می شناختم ، همین حالا مستقیم به دیدارش میرفتم و او را که پشت میزش نشسته و سرش بین دفتر و برگه و کاغذهایش گرم است و دارد به ابرها برای باریدن بیشتر دستورات مستقیم میدهد و لبخندی پر از خستگی بر لب هایش شناور است  - با غلبه کردن بر خجالتی بودنم - بدون هیچ حرفی خم میشدم و لپش را صدا دار میبوسیدم . بعد هم بدون هیچ حرفی برمیگشتم و از اتاقش بیرون می آمدم .