همه ی آدم ها تکلیفشان با خودشان معلوم است . میدانند چه شکلی هستند و چه رنگ و بویی دارند . میدانند چه اندازه اند و چه قدری دارند ... من هم میدانم .

اهل تعارف کردن نیستم و با خودم  تعارف ندارم . از خودم چراغ آویزان نمی کنم و صدای بلندی ندارم . میدانم کسی دوستم ندارد و باهاش کنار آمده ام . میدانم دوست داشتنی نیستم و باهاش کنار میایم ... بداخلاق هستم. بله میدانم و از همه معذرت خواهی می کنم اما اینطور هستم و نمیدانم باید چه کارش کنم . گاهی شبیه به مجسمه ای سنگین و سرد گوشه ای تکیه میزنم و حرفهای بقیه مثل بازتاب از جسمی کاملا پس زننده ، به من می خورد و بعد بدون هیچ اثر بازخوردی ، باز می گردد . مدتی که بگذرد بلند می شوم و  راه می روم و کمی نگاه می کنم و شاید حرف بزنم ... اگر هم خوشحال باشم و شوق به قلبم رخنه کرده باشد شبیه به میمون های تازه کشف شده ، ورجه وورجه می کنم و همه را از خوشحالی ام متعجب می سازم .

ترسو ام . ترس مثل خوره روحم را درنوردیده و باهاش کنار آمده ام . روحم شاید شبیه به سیب گاز زده ی کمپانی اپل باشد که نصفش را ترس خورده است ... اما چه کار کنم ؟ نیمی از روحم را از پای درآورده اما باهاش کنار آمده ام ... آهان !! شاید  یک روز مثلا ، یک کارخانه ی بزرگ  روح سازی ساختم که روح آدم ها را ترمیم می کرد و یا از نو می ساخت . شاید یک روز این کار را بکنم اما درمورد خودم باهاش کنار آمده ام ... حال از یک ساعت بعد میترسم و یک ساعت بعد ، از یک ساعت بعد . از مردمک چشم ها می ترسم و از چرخش وحشیانه شان . از ناکامی های مدام می ترسم و باور کردنشان ... و مهم تر از همه اینکه گاهی از فکرهایم میترسم و از فکرهای آدم ها بیشتر . و از آدم ها بیشتر .

اینکه همه را دوست داشته باشم ،  خوشم می آید .و  به اینکه هیچ کس دوستم نداشته باشد عادت کرده ام . خسته ام و همه چیز را یک طرفه بیشتر می پسندم . توقعی ندارم و گله ای هم نمی کنم . خسته ام و و کنار ناخن انگشت دست راستم را می جوم ....

بعضی شبها که خیلی فکر می کنم و گلوله های آبدار روی بالشتم می چکند با خودم می گویم کاش می توانستم کاری کنم . کاش ... کاش بعضی مسائل عادی  ، برای بعضی ها خیلی خیلی عادی و برای بعضی ها خیلی خیلی حیاتی نبود . کاش این همه خسته نبودم و قدرت داشتم و می توانستم کاری بکنم ...

کاش همین الان بتوانم روی یخ باله بروم و سبک تر از همیشه باشم . سبک تر از همیشه ی همیشه ...